تبليغاتX
✖☠:♥Ti amo✖☠:♥


✖☠:♥Ti amo✖☠:♥

سیلام خوفین دوکس جونیام؟

من از امروز یه تصمیم خیلی خیلی بزرگ گرفتم میخوام این دو ماهی که مونده دیگه دست از بازیگوشی و شیطونی بردارم و عین ادم درسام رو بخونمReading a Bookهنوزم دیر نشده نه؟اخه امسال امتحان نهایی دارم

 

خیلی دلم واسه شما دوستای گلم و وبم تنگ میشهولی بعد از امتحان هام بر میگردم پس منو

 

فراموش نکنین لینکمم حذف نکنینزود زود بر میگردم  پس تا ۲۸  خرداد 

 

قربوستون بابایPeppy

تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391سـاعت 3:45 PM نويسنده ÑΣdД| |

   با تبریک سال نو خدمت مجرد های گرامی!

دستگاه "سبزه گره زنی" با قابلیت ۹۰ گره در ثانیه پیش فروش میشود.

   به علت ازدیاد دختران دم بخت گره زنی سبزه ها تا ۲۰ فروردین تمدید شد.

 

   با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر دعوت میشود ضمن خویشتن داری از گره زدن

سبزه ها به شدت خودداری فرمایند. (سازمان حمایت از محیط زیست)

 

   به غروب ۱۳بدر فک کن... (ستاد زهرمار سازی عید)

 

پ.ن:امیدوارم دخیای عزیز با جنبم ناراحت نشن!

 

پ.ن۲: ۱۳بدر خوش بگذره

تاريخ شنبه 12 فروردین1391سـاعت 5:9 PM نويسنده ÑΣdД| |

کاش گاهی مرد بودم...

میشد تنهایی ام را به خیابان بیاورم...

 سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم...

 

کاش گاهی مرد بودم...

میشد شادی ام را به کوچه ها بریزم...

باصدای بلند بخندم...

و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند

 

 

+از وب دوست گلم  √از خوب ها √√√ از بد ها√

 

+بعدا نوشت: توجه توجه!

 من که نمیخوام واقعا این کارا رو بکنم... فقط یه جمله بود خوشم اومد ازش گذاشتمش...

پس لطفا اینقد الکی نصیحتم نکنین...

تاريخ پنجشنبه 10 فروردین1391سـاعت 7:45 PM نويسنده ÑΣdД| |

یادت باشه خدا همیشه داره بهت نگاه میکنه که به تو بباله نه اینکه باز فرشته ها ازش بپرسن چرا برات سجده کردن... 

پ.ن: امروز نرفتم ازمون چون هیچی نخونده بودم...خیالم راحت بودا.. ولی مگه میذارن؟...چرا اینا نمیذارن دو روز عید خوش باشیم همش به ادم استرررررررررررررررررسسسسسسسس وارد میکنن! اینقد اعصابم خورده... امروز رفتیم خونه یکی از اقوام، یارو از اتاقش حتی بیرون نیومد همش درس میخوند... اعصابم ریخت بهم...

 

 

تاريخ دوشنبه 7 فروردین1391سـاعت 8:7 PM نويسنده ÑΣdД| |

خیلیییییییی باحاله حتما بخونین!

 

روزي يک زوج ، سی امین  سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند

به خاطر اينکه در طول ۳۰ سال حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند.

تو اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون راز خوشبختيشونو  بفهمند.

سردبير گفت : آقا واقعا باور کردني نيست ؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه ؟


شوهره روزاي ماه عسل رو بياد آورد و گفت : بعد از ازدواج براي ماه عسل به شميلا رفتيم ،

 اونجا براي اسب سواري هر دو ، دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم. اسبي که من انتخاب کرده بودم

خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پريد و همسرم رو از زين انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت

اسب زد و گفت : اين بار اولت.


دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد ، اين بار همسرم نگاهي با

آرامش به اسب انداخت و گفت : اين دومين بارت.


بعد بازم راه افتاديم ، وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش تفنگشو

 از کيف برداشت و با آرامش شليک کرد و اونو کشت.

 سر همسرم داد کشيدم و گفتم : چيکار کردي رواني ؟ حيوان بيچاره رو کشتي ! ديونه شدي ؟

 يه نگاهي به من کرد و گفت : اين بار اولـــت !!!!!

 

 

پ.ن۱:قالب جدیدم چطوره؟

پ.ن۲:یه نظرسنجی از تابستون ۸۹ گذاشته بودم که "چه رنگی دوس دارین؟" میخوام نتیجه اش رو بگم بهتون و حذفش کنم!به ترتیب رنگ هایی که بیشترین طرفدار رو داشتن میذارم:

۱-صورتی با ۸۶ رای ۲۷.۹٪

۲-آبی با ۴۶ رای ۱۴.۹٪

۳-مشکی با ۴۵ رای ۱۴.۶٪

۴-قرمز با ۴۴ رای ۱۴.۲٪

۵-بنفش با ۲۴ رای  ۷.۷٪

۶-سبز با ۲۰ رای ۶.۴٪

۷-سفید با ۱۷ رای ۵.۵٪

۸-خاکستری با ۱۲ رای ۳.۸٪

۹-نارنجی با ۱۰ رای ۳.۲٪

۱۰-زرد با ۴ رای ۱.۲٪

 

تاريخ شنبه 5 فروردین1391سـاعت 2:20 PM نويسنده ÑΣdД| |

سیلام

وای چی بود این؟!.....الان یه مارمولک خیلیییییییییییییی بزرگ تو اشپزخونمون پیدا شد!چسبیده بود به سقف!مامانم=مونده بودیم چجوری بگیریمش! اینجا بود که بابم وارد میشود!اول بهش حشره کش زد! ولی اصلا انگار نه انگار!مارمولکه=!گفتیم ااااا فک کردی بابا با جارو زد تو سرش!بعد افتاد پایین و رفت زیر یخچال و... قایم شد!گفتم بابا خوب شد نیفتاد رو سرت!بعد بابام منو و مامانمو گذاشت دم در مواظب باشیم نره بیرون!اگه اومد مثلا بگیریمشولی تا میومد طرف ما من و مامانم جیغ میزدیم و در میرفتیم! خودش بیچاره میومد ما رو نجات بده ماری جون در میرفت!بعد من و مامی اینجوری بودیم!خلاصه بعد یه ساعت که ما رو مچل خودش کرده بود بابام دستگیرش کرد و دار فانی را وداع گفت... بعد ما هممون made by Laie!خیر سرمون رفته بودیم مهمونی!الان یه کم بارون اومد ولی دیگه نیومد!مخسی خوندین! ۴کریم!بابای

تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391سـاعت 10:18 PM نويسنده ÑΣdД| |

miss-A

كد ماوس